|
|
|
|
|
این پست همواره در صفحه اول و پستهای جدید در زیر این پست نمایش داده میشود. های شهر من! چه کنیم با این سربه هوایی دستان بی تدبیر بی تقدیر؟ چه کنیم با آنان که با انسان، اندیشه، خدا و اسلام و قرآن سر جنگ دارند؟ چه کنیم با آنان که با خون عشق ها، ایمان ها، با خون چه کنم های دستان یک مادر داغدیده، با خون آنان که انسانیت را می جویند و آنان که انسانیت را می جوند دیباچه ی تاریخ را امضاء می کنند؟ چه کنیم با حقوق بشری که شور بختی انسان را میخواهد؟ انسانی که در چمنزازان آفتاب فرود آمد و این معجزه ای دیگر گونه بود. آه ای شهر من! پشت سکوت ها، پشت ملیله های اشرافیت، پشت افتراها، پشت دیوارها، پشت امروز، پشت رنج، پشت ظلمت، پشت پا فشاری، پشت ضخامت، پشت نومیدی، زیبایی تاریخ، بهشتش را به مردانی میبخشد که استخوانهایشان آجر یک بناست و صداشان طبل وبه مدعیان حقوق بشر می توپد که دنیای شما دنیاییست که وسعت آن شما را در تنگی خود چون دانه ی انگوری به سرکه مبدل میکند!!!!!!!! آی شهرمن! امشب قلبت را در جام بلورین این باران بشوی و دعایی زمزمه کن که تاریخ شهیدان توست و همواره زنده اند.چرا که در پناه تو سایه سار خنکیست که احساس را عریان می کند. پس سنجیده و در زیج جستجو ایستاده ی ابدی باش که رستاخیزی عظیم در چشم انداز توست. برگرفته از پست اول همین وبلاگ. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390ساعت 10:54 توسط الهام همتی
|
|
||
|
|
|
|
|
مسافر ســــــال هــــزار و چـند مـــیلادی هنوز مثل هــمون روزهای گرم مـــــردادی سه شنبه بود آمــدنت بوی مــاندن داشت خدا نوشته بود روی دلت با که هـــمزادی کسی نبود خیابان ســـــــــکوت تنــهایی و دخترکی که دلت را به او هدیه میدادی گذشت از شب و بخت ستار ه ام را چید نگاه خیس تو در کوچه های ســبز آبادی چه خوب مانده به یادم تو نیز یادت هست؟ شروع بازی شاگرد و درس و اســـــتادی بیا دوبـــــــــاره برایـــم تو بیـــــقراری کن که با تمام تپشهای عاشقانه هــــــمزادی دوباره این دل وحشی بهانه می گــــــیرد مگر به یاد کدامین نگاهــــم افتــــــــادی؟ ببین عروسک تو این عروس دلخـــواهت نشسته منتظرت تا به روز دامـــــــادی..... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 9:8 توسط الهام همتی
|
|
||
|
|
|
|
|
برای این همه عاشق ماندن فرصتی می خواستم به اندازه ی هرگز نرسیدن! و تو آن فرصتی که همیشه می خواستمش...
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 13:34 توسط الهام همتی
|
|
||
|
|
|
|
|
به او که بعد از هزار سال هنوز پرونده اش بازخوانی میشود...
آنجا که فتنه به دامان آب هم رسید دنیا به سمت فاجعه ای تازه می دوید دست بشر به فکر توطئه ای شوم بود اما زنی برای دلش صبر می خرید... آب از نگاه تشنه خورشید رو گرفت دشتی صدای تشنگی آب را شنید دریا به زیر طعنه طوفان شکسته شد برقی گلوی تشنه یک ابر را درید وقتی میان آب و عطش یک نفس نبود قلب خدا به سینه عباس می تپید یک آن در اوج همهمه زخم و تشنگی مردی رها به وسعت تاریخ قد کشید لرزید خاک زیر قدم های کور و کر پشت زمین به زیر همین بارها خمید...
برچسبها: تاریخ سرایش 85 |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 8:29 توسط الهام همتی
|
|
||
|
|
|
|
|
باز هم برای تو...
نگاهت امتداد سکوت مرا نشانه میرود. به دلم افتاده است در حوالی همین فردا اتفاق می افتی...
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 8:8 توسط الهام همتی
|
|
||
|
|
|
|
|
غریبه دلتنگیت این شعر را در من زمزمه کرد...
کاش کودک می ماندم تا هراسی پیر سال دلم را مچاله نکند. کاش آنقدر خدا در زیر پوستم جریان داشت که اگر خواستم دروغ بگویم مور مورم می شد. مادرم می گوید: هر کس گناه کند نمازش قبول نیست و من یادم می افتد که دیروز پسر همسایه روسری ام را کشید. نه نه مادر اشتباه میکند! مگر خدا مثل معلم است که هروقت مشق هایت را غلط نوشتی جریمه ات کند. خدا حتی مثل پدر هم نیست مثل مادر بزرگ هم نیست که همیشه قرآن میخواند! خدا مثل همه هست و مثل هیچ کس نیست مثل هیچ کس نیست...
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 13:44 توسط الهام همتی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام به سرما که نم نمک می آید
فرسوده می شوم در بی برگی درختها و مرگ تکرار میشود در عصیان زمستان وقتی ته مانده جان درختها مکیده می شود. ... بهار زیر همین برفها خوابیده است...
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1390ساعت 13:30 توسط الهام همتی
|
|
||
|
|
|
|
|
گفتی بگو سیب! و من آنقدر کوچک که فریب خوردم! اما خندیدم...
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 10:53 توسط الهام همتی
|
|
||
|
|
|
|
|
بزرگ شده ایم! حالا دیگر لباسهای پدرت مال تو و من مثل مادرم برایت چای میریزم. بر بلندای من تکیه میکنی و واگویه میشوی: "یاد با آن روزگاران یاد باد" |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 8:18 توسط الهام همتی
|
|
||
|
|
|
|
|
به تو که امروز پنجره ای دیگر روبه رویم گشودی...
مرا رها نمی کنند فکرهای خوب فکرهای بد! و ذهن خسته ام دوباره گیج میزند بین خوب و بد بین بد و خوب!
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 12:53 توسط الهام همتی
|
|
||